خالده درویش
یادت باشد هنوز منتظرتم
یادت باشد هنوز منتظرتم
بارگذاری موجودی دریافت ممکن نبود
نویسنده: خالده درویش
برگآرایی: حمید دلبان، زهرا صالحنژاد
نوبت چاپ: چاپ اول٬ 1404
تعداد صفحه: 152 صفحه
قطع: رقعی
در بیرون حویلی ما یک درخت بسیار بلند است که تنهاش از اتاق نشیمن معلوم میشود. پیش از آمدن طالبان، پدرم با طناب روی شاخههایش گاز بسته بود و من و دختران همسایه تا تاریکیهای شام در آن گاز میخوردیم. اما بعد از آمدن طالبان که بیشتر همسایهها مهاجر شدند، نه خواهرخواندهای دارم، نه همبازیای. این روزها حتی از همین درخت هم میترسم. وقتی در اتاق نشیمن روی تختهسیاه، سؤالهای ریاضی حل میکنم یا املا مینویسم، فکر میکنم که این درخت تمام حرکاتم را زیر نظر دارد؛ میترسم که اگر طالبی از کوچه بگذرد، او راز درسخواندنم را برایش فاش کند.
کی فکرش را میکرد که در سیزدهمین سالروزتولدم، در تهکَوی خانه بنشینم، شمعی روشن کنم و با خودم فکر کنم هیچکس تولدم را به یاد ندارد؟ راستش چطور ممکن است کسی آن را به یاد داشته باشد، وقتی من از کلکینچهی تهکوی مادرم را میبینم که به آشپزخانه میرود و بیرون میشودو چیزی برای پختن پیدا نمیکند. بالأخره کمی دالنخود پیدا میکند و همان را هم باید بدون پیاز و روغن برای شب بپزد. پدرم همیشه میگوید: در آن جویی که آب رفته، باز هم آب خواهد رفت.
اشتراک گزاری
